عسل و غزل

 

سلام به همگی دوسان عزیزو سال نو بر همگی مبارک باد.ببخشید به دلیل تاخیری که داشتم از بس کارام زیاده گاهی وقتا نمی دونم روزم چه جوری تموم میشه.از دخترای گلم بگم که تقریبا دو ماه پیش تولدشون بود و با وجود سرما خوردگی شدید من و اینکه باباشون تازه از سفر تهران برگشته بود براشون جشن گرفتیم جای همه شما دوستان خالی ،بالاخره دو سال پر از فراز و نشیب گذشت و خدا رو شکر که دخترای عزیزم به سلامتی وارد عالم سه سالگی شدند. در طول ایام عید مشغول پذیرایی از مهمو نای نوروزی بودیم و البته به بچه ها خیلی خوش گذشت و کلی شیطنت کردند اصولا وقتی دور برشون شلوغ میشه ازاینی که هستن بدتر میشن. من کم کم به این شیطونی هاشون عادت کردم البته خدا رو شکر الان بهتر شدن و بیشتر با هم کنار میان. حرف زدنشون بهتر شده ولی احساس می کنم از بچهای هم سنشون عقبند .  غذا خوردنشون هنوز خوب نیست ولی هر لازم باشه حتی اه لازم باشه  به زور بهشون می دم البته دکتروشون ازشون راضیه ولی من نه. امیدوارم که امسال برای همه سال خوبی باشه پر از عشق و محبت و اینکه از خداوند بخوایم به به همه پدر مادرای عزیز سلامتی بده و کمکشون کنه که شاهد رشد و شکوفایی فرزندان عزیزشون باشن. انشالله

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٧ - روژين

سلام

سلام به همگی دوستان عزیزو سال نو بر همگی مبارک باد.ببخشید به دلیل تاخیری که داشتم از بس کارام زیاده گاهی وقتا نمی دونم روزم چه جوری تموم میشه.از دخترای گلم بگم که تقریبا دو ماه پیش تولدشون بود و با وجود سرما خوردگی شدید من و اینکه باباشون تازه از سفر تهران برگشته بود براشون جشن گرفتیم جای همه شما دوستان خالی ،بالاخره دو سال پر از فراز و نشیب گذشت و خدا رو شکر که دخترای عزیزم به سلامتی وارد عالم سه سالگی شدند. در طول ایام عید مشغول پذیرایی از مهمو نای نوروزی بودیم و البته به بچه ها خیلی خوش گذشت و کلی شیطنت کردند اصولا وقتی دورو برشون شلوغ میشه ازاینی که هستن بدتر میشن. من کم کم به این شیطونی هاشون عادت کردم البته خدا رو شکر الان بهتر شدن و بیشتر با هم کنار میان. حرف زدنشون بهتر شده ولی احساس می کنم از بچه های هم سنشون عقبند .  غذا خوردنشون هنوز خوب نیست ولی هرچی لازم باشه حتی  به زورهم که شده بهشون می دم البته دکتروشون ازشون راضیه ولی من نه. امیدوارم که امسال برای همه سال خوبی باشه پر از عشق و محبت و اینکه از خداوند بخوایم به به همه پدر مادرای عزیز سلامتی بده و کمکشون کنه که شاهد رشد و شکوفایی فرزندان عزیزشون باشن. انشالله

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٧ - روژين

سلام

با سلام .

اولا از تمامی دو ستانی که به ما سر زدن ممنونیم. خبر اینکه ایشالا تا یه ماهه دیگه ما دو سالمون میشههورا . ما دو تا خواهر بزرگتر شدیم خدا رو رو شکر دعواهامون کمتر شده الان دیگه بیشتر با هم بازی می کنیم و اصلا نمی تونیم دوری همو تحمل کنیم تا حدی که گاهی وقتا دو نفری توی یه تخت  خوابمون می بره و اگه مامان بیاد دو سه بار سر بزنه و بگه که عزیزانم توی تخته خودتون بخوابید فایده نداره

از بس با هم بدو بدو میکنیم و بازی می کنیم که مامان همش فکر میکنه که ما همه انرژیمون صرف همین کارا میشه و دیگه چیزی نمی مونه واسه همین همیشه نگرانه که ما بزرگتر نشدیم قدمون و وزنمون هم کمه البته دکتر میگه واسه دو قلوهه تا یه حدی طبیعیه ولی واقعا مامان مونده دیگه چیکار کنه تا ما یه کم بهتر غذا بخوریم چون ما هر جور دلمون بخواد غذا می خوریم.

کتاب خوندن و نقاشی کشیدن رو خیلی دوست داریم البته اگه بابا واسمون نقاشی بکشه  آخه مامان مثه بابا خوب بلد نیست بالاخره بابا معماره دیگه تازه کلی واسمون کار دستیم درست می کنه اینقدر حال میده ولی مامان فقط بلده بگه بیاین یه چیزی بخورین واسه همینم تا بابایی میاد خونه از مامانی فرار می کنیم بیچاره مامانی. 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ - روژين

از زبون ما دو تا فرشته شيطون

سلام

از اونجایی که ما روز به روز شیطونترمیشیم کاررو به جایی رسوندیم که بابا و مامان نمی دونن چیکار کنن. خونه از نظر ما باید کلا دکوراسیونش عوض شه اصلا چه معنی داره همه چی مرتب سر جاش باشه باید همه چی وسط پذیرایی و اتاقا پخش بشه تا ما هر موقع دلمون خواست حسابی بررسیشون کنیم.

از آب بازی و ریختن ما بقی آب تو لیوانمون تو سر صورت و لباسای همدیگه خیلی خوشمون میاد.

یه مدته که با هم بیشتر کنار میایم ولی خب مدتش بیشتر از ده دقیقه نیست و جنگ و دعواهامون شروع میشه و دوباره باید مامان بیچاره که دیگه واسه خودش یه پا قاضی شده ما روآشتی بده.

این روزا آموزش دستشویی هنوز ادامه داره  ما فقط نصف مراحل رو یاد گرفتیم البته امیدواریم تا آخرش مامان و بابا رو پیر نکنیم!

فعلا تا اینجا رو داشته باشین تا بعد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ - روژين

اخبار جديد عسلين

سلام بر همه.

رکورد رو شکستیم و دیرتر از ده روز نیومدیم. هورا!!!!

ابتدا سر فصل چند خبر مهم:

چند ساعت قبل عسل و غزل دارای دومین پسر عمه نازنین شدند. به به!!

عسل و غزل دارن عملیات سنگین و چریکی دستشویی رو آموزش می بینند.

عسل و غزل دامنه لغاتشون داره به شدت زیاد میشه.

و اما مشروح اخبار:

آلان جوون فرشته نو رسیده عمه فیزی سرانجام به سلامت تشریف آوردن و ایشالله که به همراه خودش کلی برکت به زندگی بابا و مامانش هدیه می کنه. آلان جوون تولدت مبارک!!!

لازم به ذکره که اولین پسر عمه سروش جوون سه ماه و نیم قبل افتخار تشریف فرمایی دادن و الان واسه خودش کلی آقا شده. سروش جوون سه ماه و نیمه گیت مبارک!!!

و اما عسل و غزل جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!

فکر کنم بعد از یادگیری اونا ما دچار فراموشی بشیم! از بس سخته یاد دادن این مساله که واقعاْ بعضی وقتا می خوایم بی خیالش بشیم. ولی از هر ده دفعه یک بار هم که طبق برنامه مراسم دستشویی به جا می آد کلی مایه خوشحالی و رضایت ما می شه. اینه که دلمون به همون یه دفعه خوشه. کلی ایولو به به و ماشالله و کف زدنو ...خلاصه هر روز داریم مین خنثی می کنیم!!

و اما ادبیات گفتاری دخترا تقریبا در چهار حرف خلاصه می شه: بابا!! از بس باباشوون رو دوست دارن حتی به منم می گن بابا! می گیم بگید مامان می گن بابا! اینم از شانس ماست دیگه!!

تازگیا چیزای دیگم یاد گرفتن مثه:

بی بی یعنی کانال بی بی تی وی - گوگو یعنی پستان داران شبیه سگ! مو یعنی گاو- میمو یعنی میمون- میاو یعنی گربه - که یعنی کلاه- آبه و آمه یعنی آب- نونو به هرنوع خوردنی می گن- شکا یعنی شکست- و کلی کلمات و جملات دیگه که در هیچ فرهنگ لغتی معادل نداره....

فعلاْ تا بعد. بای بای! این بای بای رو هم خیلی زود یاد گرفتن.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦ - روژين

و سر انجام ما باز گشتيم...

سلام به همگی.

از چی بگیم؟ از کجا بگیم؟ چقدر ظرف دو سه ماه زندگی آدم می تونه تغییر کنه.

باورتوون نمیشه اصلاْ فکرشم نمی کردیم که سر از اینجا در بیاریم!! کجا؟!

از اول بگیم: یه دفعه تصمیم گرفتیم از تهروون برگردیم شهرستان. کار و زندگی و خونه و همه چیزو گذاشتیمو اومدیم شهرستان.

الان دقیقاْ چهار ماهه که سرزمین عوض کردیم. تا همین الان هم داریم با شرایط جدید خودمون رو وفق می دیم تا شاید کم کم با اینجا کنار بیایم. خدا رو شکر در مجموع بد نیست. امیدواریم که بهتر هم بشه.

عسل و غزل امروز بیست ماه کامل شدند و دنیایی گفتنی برا شما دارن. چه کارایی که نمی کنن. خدا بخواد دیگه بدون غیبت صغری و کبری شما رو در جریان شیرین کاریهاشون قرار میدیم.

چهار ماه گذشته برا ما یه سختیایی داشت تا عسل و غزل به آب و هوا و چیزای دیگه عادت کنن کلی بلا سرمون اومد یه مریضی سخت که منجر به بستری شدن پنج روزه در بیمارستان شد البته با عوض کردن بیمارستان هم همراه بود وای که چه روزایی بود وقتی یادم میاد از ناراحتی می خوام بزنم زیر گریه باز خدا رو رو شکر مادر شوهر و پدر شوهرم و مامانم و خواهر شوهرم و خواهرمو و ... همه دورو و برمون بودن که از همشون ممنونم.القصه این مساله و دیدن بیمارستان و بعضی بچه های مریض و... خیلی روم تاثیر گذاشت که اگه بعضی وقتا خسته میشم از دست بچه هام واقعا درمونده می شم بازم خدا رو شکر کنم که بچه هام سالمند . خدایا از بابت تموم نعمتات شکر.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦ - روژين

اخباری از عسل و غزل

سلام و از همه دوستانی که به ما سر می زنن ممنونم.

راستش در مدتی که گذشت هم سرم شلوغ بود به واسطه مریضی سختی که بچه هاداشتن خیلی این مدت اذیت شدیم و شدنند.

و اما از وقتی که این خانمای محترم را افتادن یه کارای میکنن که بی شباهت به بدل کاری و ..... نیستاز روی دسته مبل با سر خودشون میندازن پایین  میرن روی میزای عسلی که برای در امان موندن کتابای کتابخونه گذاشتم بالا و از تمام توانشون برا پایین آوردن کتابا استفاده میکنن و البته تا حالا موفق شدن دور از چشم من جلد دو تا از کتابای بابایی رو پاره پوره کنن و خب باباییشون زیاد بدش نیومده و معتقده که این ناشی از توانایی دختراشهدر حالیکه بنده حرص می خورم.

خلاخصه هر روز یه کارای جدیدی به کلکسیون کاراشون اضافه میشه و جالب اینه که جدیدا در همه کارا با هم همکاری می کنن.گاهی وقتا فکر می کنم در برابرشون شکست خوردم.ایشالا خدا کمک کنه.تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - روژين

اولين يادداشت سال ۱۳۸۶

سلام بر همه دوستان دور و نزدیک. سال نو مبارک.

آرزو می کنیم سال ۱۳۸۶ سال سلامتی، موفقیت، برکت های مادی و معنوی و سال تکامل ما و فرزندانمان باشد. ایشالله که به همه شما خوش گذشته باشد. به ما که خیلی خوش گذشت. بعد از یک سال خانه نشینی رفتیم ولایت کردستانات. اگرچه خیلی سرد بود و دردسرهایی برای بچه ها داشت ولی باز خیلی خوش گذشت. حال و هوایی عوض کردیم و برگشتیم تا سال جدید رو با تمام قوا شروع کنیم. توکل بر خداوند ایشالله.....

از همه دوستانی که در طول چند ماه گذشته ما رو به دوستی خود پذیرفتند و به ما سر می زدند و اظهار لطف و محبت می کردند، سپاسگزاریم. اگر تنبلی می کردیم و به خانه های پر مهرتان کمتر سر زدیم عذر ما رو بپذیرید. مایلم از تعدادی از دوستان خوب خودم و عسل و غزل به طور خاص تشکر و سپاس گزاری کنم، از جمله:

بیتای عزیز مامان کیان و کیارش، مامان عزیز پگاه و دوقلوها، الهام عزیز مامان غنچه ها: عسل و نازگل، الهام عزیز مامان دل آرام، آرزوی عزیز مامان آرش، شهرزاد عزیز مامان شرمینه، پریسای عزیز مامان پرنیان، مامان عزیز آرتا، منصوره عزیز، دریای عزیز مامان شقایق، لیلای عزیز مامان آرین کوچولو، مرجان عزیز مامان ملوسک، یاسمن عزیز مامان هیراد، مامان عزیز پرنیان(بلاچه)، پرستووووی عزیز، مامان عزیز محیا، نازنین عزیز (نی نی مامان)، سمیه عزیز(ستاره طلایی)، سحر عزیز(رویای زندگی)، نگین عزیز( زندگی نگین)، یک مامان عزیز (تایماز)، مرغ دریایی عزیز، نی نی ما عزیز، نیلوفر عزیز و مهدی، دختر آسمونی عزیز، زهرای عزیز مامان ریحانه،سارای عزیز، پارمیدای عزیز، سحر عزیز، سمیه عزیز مامان ایلیا، مامان عزیز رادین کوچولو، مریم عزیز(طاها)، مریم پائیزی عزیز، مامان عزیز صفا، مسعود عزیز، محیای عزیز( ماهی قرمز)، مامان عزیز پرنیا و پریناز، شبنم عزیز( مای لپ لپ)، مهسای عزیز، ستاره عزیز، شمسی خانوم عزیز، شهره عزیز، صنم عزیز، آرام عزیز، نیلوی عزیز، لولی عزیز، مامان عزیز تینا و سینا، مهرنوش عزیز، مامان عزیز کسری خان، ثمانه عزیز مامان مهدیار، و همه دوستان عزیز دیگه ای که در فهرست بالا یادم رفته ازشون اسم ببرم.

برای همه دوستان فوق و سایر دوستان آرزوی سعادت روز افزون داریم.

عسل و غزل و مامان روژین و بابا کاظم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - روژين

تولدتان مبارک!!!

 دوستان گل عسل و غزل:

از راست به چپ!!:غزل. سپیده. ریحانه. ریحانه! عسل و حسین جان.

شمع و گل و پروانه حمعند در این خانه......

بدون شرح!!

عسل جووووووووووووون! ناز نگاتو برم.............

غزل جوووووووووووووون! قد و بالاتو برم.......

مامان بزرگ جوون و بابا بزرگ جوون که از اوون دور دورا اومده بودن.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥ - روژين

 

سلام.

از اینکه این همه به ما لطف داشتین از همگی بی نهایت ممنونم. دو هفته از ورود عسل جون و غزل جون به دومین سال زندگیشون می گذره. خوشبختانه جشن تولدشون به خیر و خوشی برگزار شد جای همه دوستان خالی بود.

ایشالا فردا عکساشون می ذارم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - روژين

يکسالگی عسل و غزل

سلام به همه دوستان خوب عسل و غزل و مامانها و باباهاشون.

باز رفتیم و تاخیر کردیم. راستش چی بگیم. درگیر مریضی و تب شدید عسل خانم شدیم و....

خدا رو شکر اوضاع داره عادی می شه و تحت کنترله. تب عسل جوون قطع شده و فقط صداش گرفته.

ساعت یک امروز لحظه تولد بچه هامونه. خدایا شکرت که این دو گل نازنین رو عطا کردی و از اون لحظه شیرینی زندگی ما صد چندان شده. عسل و غزل و همه عسل ها و غزل های دیگر رو به تو می سپاریم. خودت دادی خودت هم نگهدارشان باش. ایشالله.

داریم برا تولد یکسالگیشون آماده می شیم. کلی کار که هنوز هیچیشو انجام ندادیم! ایشالله به خیر و خوشی برگزار بشه. جای همتوون رو خالی می کنیم. ایشالله یه روز بتونیم پذیرای حضور گرمتون باشیم.

فعلاْ بریم که به امورات جاریه بپردازیم.

از این که این روزا کمتر تونستم به خونه هاتون سر بزنم عذر می خوام. حتماْ بعد از تولد بچه ها با کلی عکس و خبر می یام پیشتون.

همتون رو می بوسم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ - روژين

مشکلات يه مامان

سلام

یه مدته که بچه ها دارن تمرین از روی مبل پریدن میکنن البته همراه افتادن با مخ به زمین و گریه زاری های آن چنانی که جیگر آدم کباب میشه اگه منم مانع کارشون بشم به شدت عصبانی میشن و اصلا دوست ندارن که بدون رضایت خودشون بیارمشون پایین.

هر چیز تازه ای که می بینن سر اینکه اول چه کسی اونو برداره و درست حسابی نگاش کنه یه بکش بکشی راه می افته که بیا و ببین در نتیجه با مداخله باید قائله ختم بشه.

غذا دادن بهشون برام سخت شده من در حین غذا خوردن بیشتر براشون کتاب می خونم چون خوششون میاد ولی باید تا آخر غذا خوردنشون سه چهار کتاب رو واسشون بخونم و در نهایت اینقدر خسته میشم که حال هیچ کاری واسم نمی مونه حالا اینا به کنار وقتی در آخرای غذا یه دفعه عسل خانم با یه حرکت دور از جون هر چی خورده رو بالا میاره می خوام سرمو بکوبم به دیوار  بلند میشم عسل خانومو که ناراحته آروم می کنم بعد لباساشو عوض می کنم و وقتی حالش یه خورده بهتر شد دوباره غذاشو بهش می دم  و بعد تازه نوبت غزل جونه که غذاشو بدم تقریبا هر روز یکی در میون عسل جون و غزل جون این برنامه رو سرم در میارن نمی دونم دیگه باید چیکار کنم همیشه وقتی اینجوری میشن اینقدر خودمو سرزنش می کنم که شاید مقصر منم که اینا اینجوری میشن.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥ - روژين

 

سلام

دیشب وقتی که عسل جون اولین قدم های زندگیشو برداشت می خواستم از خوشحالی داد بزنم و بگم خدایا شکرت. باور کنید خیلی لحظه جالبی بود.

چند وقته شیرین کاری خانما بیشتر شده و در نتیجه بدو بدو بنده هم بیشتر شده. نمی دونم چرا اینقدر به خوردن سیم حالا از هر نوعش علاقمندن.

دیروز چهار بار عسل جونو گذاشتم توی روروک و وقتی رومو برمیگردوندم که به غزل برسم خانم اومده بود بیرون و پیروزمندانه به طرفم می اومد.

چند وقته دارم فکر می کنم اگه برا بچه ها صندلی غذا بگیرم راحتتر می تونم بهشون غذا بدم ولی شک دارم لطفا اگه کسی در این زمینه تجربه داره کمکم کنه ممنون.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥ - روژين

ماجراهای من و عسل و غزل

سلام. من بالاخره اومدم. احساس می کنم زمان رو گم کردم یا شاید اون منو. در هر صورت این روزا هی دارم به خودم دلداری می دم که آره تا چند وقته دیگه بچه ها بزرگتر میشن می تونم ببرمشون بیرون. شاید باورتون نشه از بس از خونه بیرون نرفتم انگار یادم رفته دنیایی اون بیرون وجود داره . قبلنا آدمی بودم فعال پر انرژی دوست داشتم زود زود برم مسافرت و... ولی حال راستش اینجوری نیستم حتی برام خیلی سخت و طاقت فرساست که مثلا برم بیرون شاید پیش خودتون بگید این که دیگه کاری نداره. ای بابا . ایراد از منه این مدت اینجوری شدم .مثلا الان چند وقته می خوایم واسه خونه یه چند تا وسیله بخریم که البته مستلزم اینه که با همسر مهربان بریم ببینیم و انتخاب کنیم ولی با وجود بچه ها سخته کسیم اینجا نداریم بچه ها رو نگه داره حتی چند ساعتی. گاهی خیلی احساس تنهایی میکنم.اینقدر حرف دارم بزنم ولی ....

در باره بچه ها اینکه جدیدا عسل خانمی یاد گرفته از مبلا میره بالا و انگار که یه کار بزرگی کرده واسه خودش دست میزنه و کلی ذوق میکنه (الهی من قربونش برم)والبته منم هراسان و غزل خانمی هم به حالت تایید به خواهر جونش لبخند میزنه آخه می دونید غزلی یه هفته ای کاراش عقب تره یعنی از خواهر جونش که دو دقیقه ازش بزرگتره یاد میگیره خیلی چیزا رو اینجوریه دیگه.

دارم فکر می کنم واسه تولدشون که نزدیکه چکار کنم آخه اصلا در این زمینه تجربه ندارم لطفا کمکم کنید.

دیگه حرفام طول کشید برم که باید سوپ بچه ها رو بدیم البته به اتفاق بابا جون مهربون پس تا بعد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - روژين

قسمت هفتم

عسل و غزل ما هم واسه خودشون کلی داستان دارن. بعضی وقتا یه کارایی می کنن که توش می مونم. واسه همدیگه ذوق می کنن و انقده ذوقشون بالا می گیره که می خوان با گاز گرفتن همدیگه خالیش کنن. بعضی وقتا آخر این ذوق و شوق به خیر  و خوشی تموم می شه. ولی خوب گاهی وقتا مداخله مامانی لازمه که بیاد و ماجرا رو ختمش کنه. وقت غذا خوردن هم هی می خوان سر به سر هم بذارن. تا می خوام به یکیشون غذا بدم اون یکی انقد دور و برمون می چرخه و از سر و کولم بالا می ره که باید یه جورایی از خودم فیلم در بیارم که اون هم راضی باشه.

آخ ٬ آخ از عوض کردنشون بگم که مکافاتی شده برا من. باید حتماْ یکی رو بذارم تو روروک تا بتونم به اون یکی برسم. توی روروک هم انقد از خودشون سر و صدای ناشی از نارضایتی درمیارن که باید در عرض کمتر از یه دقیقه با سرعت بالا به هردوشون برسم. گاهی وقتا به خدا خندم می گیره. باخودم می گم اگه درین زمینه می خواستن یه مسابقه بذارن من حتماْ یه مقامی پیدا می کردم.

دو سه شب پیش حسابی اعصابم به هم ریخت. سر این که عسل خانم طبق یه عادت قدیمی خیلی وقتا هر چی می خوره رو لحظه آخر که خوشحال و خندان می خوام پاشم با کمال تاسف می ده بیرون! اون هم با چه فشاری. من هم که کلی نگران. از کوره در می رم. عصبانی می شم و همش رو سر همسر گرامی خالی می کنم. نتیجتاْ بی خوابی هم می زنه به سرم و ....

ای کاش این مراحل زودتر بگذره یا حداقل راحت تر بگذره و خدا به من رحم کنه که ایشالله بتونم در برابر مشکلات مقاومت کنم. از همتون می خوام بیاین هر شب سر یه ساعت مشخصی به مدت یک دقیقه برا هم دعا کنیم و از صمیم قلب بخوایم خدا به هممون کمک کنه.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥ - روژين

گريز۲

از آنجا که فکر کنم بیشتر شما عکس های یکماهگی عسل و غزل رو نتونستید در پست قبلی ببینید٬ عکس ها رو به صورت دیگه ای می آریم......

 

  

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥ - روژين

گریزی به يک ماهگی عسل و غزل.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥ - روژين

بازگشت از غيبت صغرای اول!

سلام به همه دوستان دور و نزدیک. همه عزیزانی که تو این دو هفته سر زدند و ما نبودیم. ما از غیبت برگشتیم و در خدمتیم. یک گرفتاری کاری بود که خدا رو شکر انجام شد و....

فعلاْچند عکس از عسل و غزل تو این چند روز ببینید تا کم کم برگردیم به حال و هوای وبلاگ نویسی. از امروز می آییم خونه هاتون و بهتون سر می زنیم ایشالله.

عسل و غزل و عروسکهاشون. عشق عجیبی به چشم عروسکا دارن! هی با چشاشون ور میرن.

عسل و غزل و عروسکاشون!

 خیلی وقتها اینجوری روبروی هم می شینند و حال می کنن.

خنده های جاودانه عسل و غزل که بدجوری دل می برن.

فتبارک الله احسن الخالقین....

عسل ناب!!

عسل و خوردن چوب میز!

 باز هم عسل ناب

نازکردن غزل رو ببینید...

غزل جوون

باز هم غزل جوون

دخترک نارنجی پوش ما... عسل

عروسک زمستونی ما، عسل!

دخترک روسری پوش ما... غزل

غزل محجبه!

شنا در اعماق ۲۰ سانتی متری وان!!!

غزل و استخر شخصی!!

کتاب خوردن در حمام! آی می چسبه!!!

غزل و کتاب!

چیه؟ مگه چیه؟ تا حالا عسل ندیدید....

عسل در وان!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥ - روژين

اولين عکس های عسل و غزل در اين عالم خاکی!

عکس زیر مامان روژینه که داره میره سزارین. نیم ساعت قبل از عمل. امیدوار و کمی نگران.

مامان روژین

 این اولین عکسیه که از دوقلوها داریم. زیباترین عسل و غزل دنیا!

جلویی عسل و پشت سر غزل

 

غزل جوونم٬ قل دوم: مثله این که اوضاع بد نیست. خوش می گذره.

غزل جوون

 

عسل جوونم٬ قل اول: چه آرامشی!

عسلی جوون

 

غزل بانو: امان و فغان از این دنیا! کمک کنید!!!

غزلی

 

عسل بانو: برا اولین بار دنیا رو دیدن!

عسل بانو

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ - روژين